شلاق وار می وزد این باد بر جهان
وز اشک آسمان شده پشت زمین چو ماه
وآن قاتل دژم رخ بد کار،روزگار
اینبار قصد جان طبیعت نموده ،آه!
ای ابرهای تیره دل ای کودکان بحر
خورشید گوی بازیتان نیست بس کنید
او پادشاه عرصه ی گیتی ست،او شه است
-(هر چند عرصه ی ِ شهی ِروز کوته است)-
بی حرمتی چقدر دگر؟!ایست بس کنید
در غارهای تیره و پر پیچ ،مردمان
چون کرمهای خاکی ِ خونسرد خفته اند
آری،تمام آتش سوزان عشق را
در ژرفنای صخره ی نفرت نهفته اند!
ای خفتگان ِ منتظر گرمی بهار
دارم برایتان خبری بد از آن نگار:
«چرخ زمان به کوی زمستان خراب شد
یخ زد تمام پیکر آن، گشت ماندگار»
پس منتظر نباش، که پای بهار هم
مانند شعله های دل تو فلج شده
شمشیر ِتیز و ظالم و خون ریز روزگار
از بهر سر بریدن آن یار کج شده
ای مردمان ِمرده ی اقلیم یخ زده
دیگر بس است خواب،بر آرید سر زگور
شیپورها برای شما بانگ می زنند:
«این است رستخیز و همین است نفخ صور»
پس سرکشید جرعه ای از آب زندگی
آن زندگی بخش جهان« پاک تاک زاد»
آتش زنید «چرخ اسیر زمان»به عشق
پس آفرین به قدرت و گرمی عشق باد
...............................................

+ *ساقی میکده*علی در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت
1:56 |