تبليغاتX
خرابات مغان

اکنون:

می خواهم با جامی پر ز ِ دُرد,

                                   خرابات را خراب کنم.   

پس تلخی زهر گون این جام,

                                  گوارای وجودم باد.

و خواهم که ققنوس وار در آتشش بسوزم... .

باشد که از انسان بگذرم.

این یک دگردیسی نیست, بلکه

نوعی عروج آگاهانه است.

یک انتخاب.

خارج از اراده ی واجب الوجود.

(-حتی اگر باشد-)

.....................................................................

  آخرین درود بر آخرین کسانی که از خرابات می گذرند.

البته دیگر از گذر ایشان به هیچ وجه انتظار نظری ندارم.حتی سوی یار!

حتی با آن همه زیبایی اش.

آه...

آدمیزاد چقدر زیباست!

ولی راه هایی که می پیماید,زیباترند

فوق العاده زیبا و خطرناک.

نمی خواهم که بشر را بستایم و زیبایی راهش را تحسین کنم.

زیرا اکنون عشق به موجودی برتر از انسان,به من این اجازه را نمی دهد.

 

ختم این نامه را – با تمام معانی اش– اینجا اعلام می کنم.

هرچند نتوانستم کسی را به جامی زجاجی برسانم

اما این برایم مهم نیست

زیرا شاید در آینده این جام را بشکنم.

و یا جامی نو و طرحی نو در اندازم.

بله, این چیزی است که شایسته ی ماست:

"فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم "

 

می دانم ...

می دانم که تصمیمم بسیار عجیب و ناگهانی به نظر می رسد.

اما ای دوست

این را بدان که "من " پیش از این " کوه آتش فشانی" بودم, مهیب,

ولی خاموش و با صلابت چون دماوند.

سالیان سال در دامنه و بر سطوح پر شیبم درختان دانش را رویاندم و بیشه زارانی خرم به وجود آوردم که بسیار مطبوع و زیبا بود. و این پردیس پر نعمت را نثار آدمیزادی کردم.

آدمیزادی که به نوعی خودم بودم.

اما این همه ی ماجرا نبود.

 در اعماق آتشین درونم جنب و جوشی دیرین شکل گرفته بود که اینک آتشش گداخته تر شعله می کشید و بر قله ی اندیشه ام فشاری بس عظیم وارد می کرد.تا اینکه به خود آمدم.دیری بود آدمیزادی بر بیشه زار پر نعمتم می چرید.اما تا به کی؟دیگر وقت آن فرا رسیده بود که او را در آتشم بسوزانم تا از خاکسترش و خاکستر گدازه هایم موجودی فرا بشر بیافرینم.موجودی که فقط نمی چرد .بلکه می آفریند.چون خدایان کوه المپ اما برتر از آنان,چون خدای کوه نور! . زیبا چون فرزندان متضاد زروان!

و شاید چون زروان آن سوی خیر و شر... .

و اکنون در حال فورانم .

فورانی ناگهانی و غافلگیرانه که به نظرت عجیب می آید.

اما انصافاٌ زیبا نیست؟

مرا خواهی دید که دامنه های جدید و قله ی افراشته ترم جولانگه موجودی فراتر از پیش,  خواهد بود.

موجودی که به نوعی خودم خواهم بود.

 

 

پایان

+ ساقی میکده علی در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 7:7 |

" همّت ما "

 

سر به گردن از گرانیّ ِ خرد سنگین بُود                   آری آری علت فریاد هایم این بود

دلبرا با تیغ غمزه سر بیانداز از تنم                         تا ز خونم خرقه ی اهل ریا رنگین بود

جای آن بر دوش من یک کاسه پر مستی گذار            تا که جانم چون شقایق در کفِ گلچین بُود

وقت آن شد کز دم ِ آهم جهان ویران شود                 لکه ی انسان به دامان خدا ننگین بُود

کینه ی چنگیز با اجداد من دیدی چه کرد؟                 روزگار بی مروّت قاتلی بی دین بُود

چشم ِ بختِ پیر, گشته خیره بر نسل بشر                  همّت ما ,کوری چشمان آن بد بین بُود

پس بیا در مجلس مستان و دنیا را بهل                    خاصّه اینک که صُراحی پر می دیرین بُود

                                         گر ببینی  دلبر  زیبای  ما را   جلوه ای

                                         تا قیامت باغ چشمت پر گل و نسرین بُود

 

.....................................................

این شعر را اسفندماه پارسال سروده بودم ولی بنابر حادثاتی  نشد که به خرابات فرستاده شود.

خوب حالا شد دیگه!

 

+ ساقی میکده علی در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 1:4 |

  داشتم کتاب ادبیات پیش دانشگاهی را ورق میزدم, چشمم افتاد به متن «شب کویر» که از کتاب«کویر» دکتر شریعتی گرفته شده .نوشته ای زیبا,خیال انگیز و عمیق است ولی جایی از آن در باره ی یک کلمه شتابزده نتیجه گیری کرده. راه کاه کشان یا راه مکه و شاهراه علی؟کدام زیبا تر است؟

دکتر شریعتی کهکشان را چنین توصیف می کند:« ...آن جاده ی روشن و خیال انگیزی که گویی یکراست به ابدیت میپیوندد:شاهراه علی,راه مکه !که بعدها دبیرانم خندیدند که :نه جانم کهکشان!و حال می فهمم که چه اسم زشتی!....شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر آن را کاه کشان(یعنی جایی که کاه می کشیده اند)می بینند و دهاتی های کاه کش کویر ,شاهراه علی,راه کعبه!»!

اما حقیقت چیز دیگری است.بگذارید خاطره ای را بگویم که مربوط به دوران کودکی ام می شود.آن زمان تابستان ها روی پشت بام خانه ی روستاییمان میخوابیدیم.هوای آزاد و تمیز روستا آنقدر وسوسه انگیز بود که نمیگذاشت در چاردیواری خانه خود را محصور کنیم.

 به یاد دارم شبی من و مادربزرگ و برادر کوچکم روی پشت بام بهار خواب ِ خانه ی قدیمی پدر بزرگم (در یکی از روستاهای نیشابور)رختخواب پهن کرده و آماده ی خوابیدن بودیم.من به آسمان صاف و پر ستاره ی  روستا چشم دوخته بودم و چنان مست آن همه زیبایی و عظمت فلک شده بودم که به قول سهراب در چشمانم, آسمان تخم گذاشت. آن زمان من هنوز چیزی از نجوم نمی دانستم و نه واقعاً از سترگی جهان آفرینش خبر داشتم,حتی صور فلکی را هم تشخیص نمی دادم.اما این از زیبایی های غیر قابل توصیف آسمان شب کم نمیکرد .فقط کافی بود پای خیال را بر آن راه ِ شیری رنگ که در پهنه ی تیره ی آسمان کشیده شده بگذاری و از خاک سفر کرده به افلاک برسی. آنچنان ذوق زده شده بودم که  از سر شعف نفسم  در سینه حبس شده بود, به گونه ای که به نفس نفس افتادم.مادر بزرگم که متوجه ذوق زدگی نوه ی کوچکش شده بود رو به من  کرد و گفت:می دانی آن قسمت از آسمان که  سپید می زند چیست؟ 

من از سر بی اطلاعی سرم را تکان دادم و گفتم:نه!  

و مادر بزرگ راز آن را برایم آشکار کرد:

« وقتی من بچه بودم روستای....خیلی کوچک بود . خانه ها به هم پیوسته بودند. طوری که می شد از روی پشت بام ها همه ی روستا را دور بزنی .دور آن حصار قلعه مانندی کشیده بودند و شش برج و یک دروازه داشت.آنزمان, همه ی مردم ده از پیر و جوان , زن و مرد و دختر و پسر برای فرار از گرما , تابستان ها می آمدند روی پشت بام ها میخوابیدند به صورتی که همه ی اهالی زیر سقف آسمان, شب را صبح میکردند.و پیر مردها و پیر زنها برای بچه ها افسانه تعریف میکردند تا بخوابند.مادر من همان راه شیری رنگ را نشان میداد و میگفت:

در زمان های قدیم پادشاهی زندگی می کرد که خیلی قدرتمند بود.در دنیا به هر چه که میخواست میرسید و قصری زیبا و کلی رعیت داشت.همه فرمان او را اطاعت میکردند و او از مال دنیا پشیزی کم نداشت و هرگز دشمنی جرات نمیکرد به سرزمین او نزدیک شود .اما هنوز آسوده نبود چون یک دشمن بود که هر روز به او نزدیک و نزدیک تر می شد.مرگ.بله کم کم برف پیری بر سرش می نشست و زمستان عمرش فرا می رسید.پادشاه در پی چاره بود.وزیری دانا داشت.از او کمک خواست.وزیر گفت تنها راه فرار از دست مرگ و رسیدن به زندگی جاوید خوردن آب حیات است که در چشمه ای پشت کوه قاف جاری ست. پادشاه هفت مرد شجاع را که با هم برادر بودند فرستاد تا آب زندگی را در ظلمت کوه قاف بجویند و برایش بیاورند.هفت برادران به راه افتادند  و پس از تحمل سختی های فراوان به کوه قاف رسیدند.برای اینکه در آن تاریکی مطلق گم نشوند کیسه ای کاه با خود بردند و همان طور که در تاریکی میرفتند کاه ها را روی زمین میریختند تا بتوانند راه برگشت را بیابند.و بالاخره  به چشمه ی  آب حیات رسیدند.جامی پر کردند اما جرات نکردند از آن بنوشند.بوسیله ی راه کاه کشان راه خود را یافتند و از ظلمات کوه قاف نجات یافتند و آب حیات را به پیشگاه شاه بردند . شاه بدون توجه به فرجام کار جام را لا جرعه سر کشید. کلاغی از آن جا میگذشت .بر لب جام نشست و قطره ای کوچک از آن نوشید.به همین علت است که عمر کلاغ ها اینقدر بلند است.

پادشاه افسانه ای سالهای سال زندگی کرد بدون اینکه مرگ به سراغش بیاید اما این مانع پیر شدن او نمیشد.او انقدر زندگی کرد و پیر شد که تمام قدرت جسمی اش را از دست داد و هر سال لاغر و لاغر تر میشد تا جایی که به جز پوست و استخوان چیزی از او نمانده بود.او در این وضع دیگر از دنیا سیر شده بود و با بدنی که مانند ریسمان پشمی لاغر بود به دور خود میچرخید و تنها یک کلمه را تکرار میکرد : مرگ,مرگ,مرگ.....

اما مرگی نبود تا او را راحت کند و این عاقبت کسی است که در مقابل حکمت خدا سرکشی کرد. خداوند برای عبرت سایر بندگان هفت برادر را تبدیل به هفت ستاره کرد و به آسمان فرستاد و راه کاه کشان را در ظلمت آسمان شب جای داد.»

اینجا ی داستان که رسید مادر بزرگم صورت فلکی دب اکبر و کهکشان را نشانم داد و گفت آن ها ستاره های هفت برادران هستند و آن راه کاه کشان است.حالا بگیر بخواب تا فردا قبل از اینکه آفتاب کلافه ات کند بیدار شوی.

 این خاطره ای بود ازدوران نه چندان  دور کودکی من اما به نظر میرسد که داستان مادر بزرگم از زمان های دور سینه به سینه به ما رسیده باشد.حالا به نظر شما آیا کهکشان نام زشتی است که اجداد مان با آن حکمتی چنین زیبا را برای ما به یادگار گذاشته اند؟و آیا روستاییان کاه کش نیشابور نمی خواسته اند چیزی زیبا به فرزندانشان  بیاموزند؟

.............................................................................................................

 ببخشید که خیلی طولانی شد.امید وارم سرتان را به درد نیاورده باشم.

 

+ ساقی میکده علی در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 2:52 |
کاه کشان
+ ساقی میکده علی در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 2:25 |

 

قصد داشتم مقاله ای بلند بنویسم در مورد نژاد های ساکن ایران و زبان های آنها و ضرورت

بر قراری اتحاد ایران عزیز ولی فکر میکنم بهتر است به همین شاه بیت پر معنی قناعت کنم:

 

بنی آدم اعضای یک پیکرند           که در آفرینش ز یک گوهرند 

پرسش:چرا غده های سرطانی سعی میکنند خود را از پیکر آدمیّت جدا کنند؟

 

 

+ ساقی میکده علی در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 2:10 |

بلاخره نتایج کنکور آمد

و من موفق شدم رتبه ی 25 کنکور را بدست بیارم! چیه؟ تعجب نداره که, فقط ضرب در هزارش کنید!

خوب حالا می تونم نفسی از سر راحتی بکشم و دستی هم به سر و روی خرابات بکشم فکر می کنم شرابش سر جوش شده باشه

راستی نظر شما چییه دوستان؟وایستم وامسال بخونم و دوباره شرکت کنم ؟یا راضی به مقدرات باشم وبزنم پیام نور؟

هر چند که این رتبه ای نبود که انتظارش را داشتم(-لاف میزنه-) ولی چکنم که به قول شاعر:        چنین بود و این بودنی کار بود

نظر خودم اینه که فقط برای دانشگاه سراسری (-منظورش کاردانیه- )انتخاب رشته کنم حالا اگر آمدیم و دست بر قضا قبول نشدم دیگر قید و بند پیام نور بر دست و پایم نباشد زیرا همان طور که می دونید هر کس اگر خدای نکرده رشته ای در پیام نور انتخاب کرد

و جای دیگری قبول نشد باید بره پیام نور و راه پس نداره.راه پیش اش هم که معلوم است.....

خلاصه به قول کهن ترا هر چی خدا بخواد.ما که اراده مون هم(-تنها چیزی که فکر میکرد داره-) دست قضا و قدر اوست!!!به قول یکی از هم شهری ها:

خوش باش که پخته اند سودای تو دی        فارغ شده اند از تمنای تو دی

قصه چه کنم که بی تقاضای تو دی            دادند قرار کار فردای تو دی

اصلا من از همون اولش رتبه بیار نبودم.پس بهتر همون که شعر خودم رو بگم و تو کار خدا سرک نکشم.

(-کیف می کنین چه طور با سفسطه ی قضا و قدر خودش رو توجیه میکنه؟-)

+ ساقی میکده علی در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 1:17 |

روز ملي خليج فارس گرامي باد.

سايت گوگل در نقشه هايش نام خليج هميشه پارس را به نام مجعول و منحوس خليج عربي جعل كرده. دوستاني كه ميخواهند به اين كار ناجوانمردانه و بيشرمانه اعتراض كنند به نشاني زير بروند:

براي امضاي نامه به آدرس http://www.petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html مراجعه نماييد.

از دوستان خواهش ميكنم كه براي آگاه سازي ديگران فرستاري با همين محتوا در وبلاگشان بگذارند .

+ ساقی میکده علی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:48 |

بهار آمد و بلبل ترانه خواني كرد                      كه يار آمد و از گل قدح ستاني كرد

شكوفه هاي بهاري هميشه مانا باد                كه رشك خلد ابد اين زمين فاني كرد

مگر كه دست گهربند و رند ماني بود               كه بر صحيفه ي گل خط ارغواني كرد

نگر كه گيسوي باران به دوش كهساران          چه جلوه ها كه ز اسرار آسماني كرد

كنون كه بر قدح لاله ژاله باريده                      كنون كه پادشه باده حكم راني كرد

نماز و مسجد و منبر به مدعي دادم              كه بر من آب عنب جلوه اي كه داني كرد

                               بنوش باده،نترس از گنه كه ايزد خود

                                 به بزمگاه زميني قدح فشاني كرد

                                                                                    (علي_ ن)

+ ساقی میکده علی در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:29 |

درود بر ايران و ايرانيان

دوستان عزيز ببخشيد كه اينقدر دير به روز مي كنم.همان گونه كه مي دانيد در حال كشتي گرفتن با غول كنكورم و فقط كافيست لحظه اي غافل شوم تا مغلوب اين اهريمن ناپاك شوم!!.

روز بزرگداشت بلبل غزلسراي شيراز حضرت سعدي را به شما و تمام دوستاران اين بزرگ مرد تبريك مي گويم.واقعا سعدي در ميان تمام شاعران استوار ترين سروده ها را دارد.كافيست فقط چند تا از غزل هاي او را بخوانيد و مجذوب شيوايي كلام او بشويد.مي گويند سروده هاي سعدي سهل ممتنع است يعني خواننده به سادگي مفاهيم عميق آن را در ميابد ولي هر چقدر هم كه زور بزند نمي تواند مانند او بنويسد و بسرايد.براي خودم بارها پيش آمده كه خواسته ام بيتي از سعدي را به شيوه اي ديگر بنويسم ولي انگار اين كلمات را خدا آفريده تا اينگونه و در كمال فصاحت در شعر سعدي قرار بگيرد.مثلا به اين بيت توجه كنيد:

نه هر آدمي زاده از دد به است

كه دد زآدمي زاده ي بد به است

واقعا نگاه كنيد كه اين معني را با چه ايجاز و چه موزوني و ظرافتي به نظم در آورده!.

خوب ديگر سرتان را درد نياورم.با حكايتي از گلستان اين فرستار را تمام مي كنم.تقديم به شما:

كسي م‍ژده پيش انوشيروان عادل آورد كه شنيدم فلان دشمن تو را خداي عزوجل برداشت.گفت شنيدي كه مرا بگذاشت؟!

اگر بمرد عدو جاي شادماني نيست كه زندگاني ما نيز جاوداني نيست!

 

مجددا اين روز گرامي را به تمام فارسي زبانان جهان از جمله برادران افغانستاني( آريانا)و تاجيك تبريك ميگوييم .به اميد وحدت دوباره ايران .

+ ساقی میکده علی در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:26 |

تقدﻳم به همه ی دوستانی که در فرستار قبلی مرا مورد لطف خود قراردادند.

 

وقت آن آمد که جامی پر می ِرنگین کنیم                       خسروانه باده نوشیم و لبی شیرین کنیم

مست مستان،پای کوبان جان خود افشان کنیم               تا که رُستن را دگرباره  چو گل تمرین کنیم

بلبلان گویند گل ها بوی او را میدهند                         پس بیایید ای رفیقان سجده بر نسرین کنیم

نغمه های باربد را ما جهان گستر کنیم                   گنجها زین نغمه ها بخشش به هر مسکین کنیم

مست و بی غم،گیسوی آشفته ی شب را به دست              با کرشمه  دامن ِ افلاک را پر  چین  کنیم

وام گیریم از لبان سرخ دلبر بوسه ای                       با  یکی  دیگر  ادای  قرض را تضمین کنیم

خوشه ی انگور تاک از بهر مستی کم بود                   کوزه ها را پر ز خون خوشه ی پروین کنیم

مرغ شب گر بسملِ تیغ سحر گه شد چه باک                  باز  فرداشب  بیاییم  عشرت  دوشین  کنیم

از ازل تقدیر ما این بود و تا روز ابد                      سجده  بر  مهراب ِ ابرو  و  لب  نوشین  کنیم

بر ستون عرش ایزد،لاله ی خونین، قسم

اهرمن را از رخ شادان خود غمگین کنیم

                                                                        (علی_ن)

 

اوقات به کامتان وخدا ارتان باد.

 

جلوه ای از دلبر
+ ساقی میکده علی در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 7:33 |